تبلیغات
  - نامه ای به شهید/یادتان هست؟؟

 

بزرگ مردتاریخ

جستجو
لوگو دوستان

جبهه جهادگران مجازی سجاده نشینان ره عشق
جعبه حدیث

یادتان هست ؟دانشگاه رو رها كردید و به راه عشق رفتید

سالروز عملیات کربلاى 5 نزدیک است و من مثل همیشه یاد سرزمین گل‌آلود و سرد شمال و شمال شرق خرمشهر افتاده‌ام. انگار گل‌هاى چسبناک منطقه به پایم چسبیده و نمى‌گذارد قلم به دست گیرم. آخر چه بنویسم، آیا من هم براى آن که به مد روز نوشته باشم و مرا مدرن بدانند، باید موضع مخالف بگیرم، اما من مخالف چه باشم و با چه کسى مخالفت کنم؟ انگار شهدا به صف از جلوى چشمانم عبور مى‌کنند، همانطور که شب‌هاى قبل از عملیات من بر روى خاکریز مى‌نشستم و رفتن آنان را به خط تماشا مى‌کردم. همانطور که آن روزها خودم از نگاه کردن به صورت آنها خجالت مى‌کشیدم که من باید بمانم و آنها چه عاشقانه مى‌رفتند. آرى خجالت مى‌کشم بنویسم. براى که بنویسم، در زمانه‌اى که گوش‌ها حرف‌هاى دروغ را بهتر مى‌شنوند، در زمانه‌اى که هر کس دروغ بزرگترى بگوید، بیشتر باورش مى‌کنند اما از خود خجالت مى‌کشم، از شهدا خجالت مى‌کشم، از مادر شهیدى که در یکى از روستاهاى خراسان در خانه گلى زندگى مى‌کرد ولى ارث خانوادگى‌اش را براى ساختن پل روستایشان هدیه کرده بود. از همسر شهیدى خجالت مى‌کشم که جوانى‌اش را پاى فرزندان شهیدش فدا کرد. از فرزند شهیدى خجالت مى‌کشم که دانشجوى من است و با ترس مى‌گوید که فرزند شهید است مبادا مورد غضب مسئولین دانشکده واقع شود.
یاد شهداى اطلاعات عملیات آن روز که من تلفنچى آنها بودم، به دلم چسبیده و جدا نمى‌شود و گاهى مثل تب تمام وجودم را داغ مى‌کند.
آری، من تصمیم گرفتم. من براى شما نامه مى‌نویسم، شما که حرف‌هاى مرا مى‌شنوید، شما که حرف‌هاى مرا مى‌فهمید، شما که آلوده نشدید، شما که زرق و برق حقوق‌هاى میلیونی، ماموریت‌هاى دلاری، ماشین‌هاى آخرین مدل بیت‌المال، منشى‌هاى خوش زبان و ... هیچکدام نتوانست حتى وسوسه‌اى در دلتان بیندازد. شما که براى نگهدارى پست مدیریتى هر روز طرفدار شخصى نشدید، شما که ریش‌تان را به مد روز آرایش نکردید، شما که به خاطر مد روز یقه پیراهن‌تان را باز و بسته نکردید. شما یک نفر را مى‌شناختید و هم او براى شما شاقول تشخیص حق و باطل بود. شما یک راه ابراز عشق داشتید و آن اینکه مخفیانه و تنها نماز شب بخوانید و با زیارت عاشورا گریه کنید و با دعاى کمیل معرفت کسب کنید و با عشق یا زهرا (س) به سوى دشمن بروید.
هر وقت احساس تنهایى مى‌کنم، نوار دعاى کمیل سال 60 شهداى هویزه صادق آهنگران را گوش مى‌کنم. به هنگام تحصیل در خارج نیز این زمزمه همراه من بود و حافظ من. اگر چه این روحیه باعث شده من امروز غریب باشم، غریب در دانشگاه، همان جایى که خیلى از شما با خون دل از آن یاد مى‌کردید، از مسئولین آن و هنوز هم آن جو ادامه دارد.
شاید هم یاد شماها بوده است که نگذاشته است این سالها من در باتلاق دروغگویی، هزار چهرگى و ... نیفتاده‌ام، اگر چه دویدن براى تامین مخارج زندگى و کسب لقمه حلال مرا دارد از پاى درمى‌آورد، انگار در باتلاق‌هاى اطراف دریاچه ماهى دارم قدم برمى‌دارم. یادتان مى‌آید گل و لای، مین و گلوله‌هاى عمل نکرده، اجساد عراقى‌ها که همراه ماهى‌ها روى آب شناور بودند و ... چقدر سخت است قدم برداشتن در چنین زمینی، مرا دریابید، من نمى‌دانم پدران شما چگونه لقمه حلال براى شما فراهم کردند که آن گونه تربیت شدید و اما من که حالا خود پدرم سخت درگیر هستم و چه سخت است امروز ...
یادتان هست شما دانشگاه را رها کردید و به راه عشق رفتید، یاد شهید نیکنام عزیز از مشهد، شهید حسینى‌نسب از رفسنجان، شهید اسحاقى از رشت و ... افتادم. همان‌ها که شاهد نماز شب‌هایشان در خوابگاه و جبهه بودم، همان‌ها که آرزو داشتند اگر تیر به آنها بخورد، به قلب‌شان اصابت کند، زیرا قلب‌شان پاک است و چه اخلاصى و چه استجابت دعائی.
اما عزیزان من نگران نباشید، خون پاک حسین هنوز هم مى‌جوشد. مگر مى‌توانند خون شما را فراموش کنند؟ مگر از عدالت الهى راه فرارى هست؟ همین چند روز پیش وقتى شنیدم که یکى از اینها براى بار سوم ازدواج کرده، چقدر خدا را شکر کردم، این یعنى آغاز یک زندگى تلخ و پرتنش و ... گاهى مى‌شنوم از همین مدیران هزار چهره در زندگى شخصى‌شان چه مشکلاتى دارند به یاد نفس پاک شما مى‌افتم و این که در پیشگاه الهى راه فرارى نیست، اگر چه راه توبه براى آنها باز است و حتما شما آنها را مى‌بخشید اما آن که بیش از همه به بخشش شما نیازمند است، من هستم.




نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین 1390 توسط سجـــــــــــــــاده نشین
مقام معظم رهبری

درباره سایت
آرشیو مطالب
آمار سایت
Blog Skin